ماجراهای آنیسا
عشق زندگیمون... اولا بابت اینکه خیلی وقته وبلاگتو آپ نکردیم، معذرت میخوام؛ آخه مامانی شما ماشااله همه وقت ما رو در اختیار خودت گرفتی. نمیدونم از کجا شروع کنم. از حرف زدن نازت... که ماما، بابا، گه گه و بوب میگی از بای بای کردن شیرینت... که هر کی در حال رفتن باشه باهاش بای بای میکنی از قلت زدن و چهار دست و پا رفتنت... که ماشااله از همه چیز و همه جا سردرمیاری و اما از غذا نخوردنت... که حسابی مامان و بابا رو ناراحت میکنی الهی قربونت برم که اینقدر خانومی و بابایی هر چی که میخواد تا بهت میگه، شما ...
نویسنده :
بابک و مرضیه
20:43









