آنیساآنیسا، تا این لحظه: 14 سال و 7 روز سن داره

الفبای عشقمان، آنیسا...

ماجراهای آنیسا

عشق زندگیمون... اولا بابت اینکه خیلی وقته وبلاگتو آپ نکردیم، معذرت میخوام؛ آخه مامانی شما ماشااله همه وقت ما رو در اختیار خودت گرفتی. نمیدونم از کجا شروع کنم.                                        از حرف زدن نازت... که ماما، بابا، گه گه و بوب میگی از بای بای کردن شیرینت... که هر کی در حال رفتن باشه باهاش بای بای میکنی از قلت زدن و چهار دست و پا رفتنت... که ماشااله از همه چیز و همه جا سردرمیاری و اما از غذا نخوردنت... که حسابی مامان و بابا رو ناراحت میکنی الهی قربونت برم که اینقدر خانومی و بابایی هر چی که میخواد تا بهت میگه، شما ...
3 مرداد 1392

دخترکم

خانم گلمممم ماشااله روز به روز بزرگتر میشی. وقتی تو بغلمی و تو چشمام نگاه می کنی راستشو بخوای باورم نمیشه که تو شدی جوجه کوچولوی خونمون (فقط میگم خدایا شکرت). دستت رو میبری تو دهنت و چنان ملچ و ملوچی راه میاندازی که نگو...  حموم کردن رو خیلی دوست داری ولی امان از گریه هات موقع لباس پوشیدن  همش دوست داری با بابایی حرف بزنی. خیلی خودتو واسش لوس میکنی، بیشتر واسه اون میخندی و دست و پا میزنی و قیخخخخخخخخ و اقوووووووو میگی. تازه تازگیا بلا شدی و شبها هم بغل بابایی میخوابی خوشگلهههه. آخه پس من چی مامانی  شنیده بودم دخترا بابایی میشن، ولی نه در این حد و به این زودی...     ...
6 تير 1392

تخت- گهواره

خانومی... این تخت- گهواره رو مامان جون، سر سیسمونی واسه شما گرفت که بذاریم کنار تخت خودمون که شب ها راحت توش بخوابی و اذیت نشی. اما دریغ از اینکه شما یک شب هم اینجا بخوابی . اونروز دیدم خیلی جلو دست و پا رو گرفته و استفاده هم که نمیشه؛ پس تصمیم گرفتم جمعش کنم  اما یه عکس ازش گرفتم که یادگاری بمونه... ...
14 خرداد 1392

غذا خوردن خانوم بلا

خانوم خانومووووووووما ... غذا خوردنت اصلا قابل پیش بینی نیست عزیزم. هر روز صبحونه واست فرنی درست میکنم . واسه ناهر هم سوپ یا پوره سیب زمینی یا هویج. میان وعده هم سیب یا خرما.ولی خوردن اینا طبق روال پیش نمیره. چون یک روز ماشااله با اشتها همه چیزو میخوری و روز دیگه همه چیز دست نخورده میمونه... راستی بابایی اون روز رفته واسه خانومی گوشت گوسفندی مخصوص گرفته و کوچولو کوچولو به اندازه یک وعده بسته بندی کرده. اصلا یه موقع فکر نکنی که من حسودیم میشهه هااا...     ...
10 خرداد 1392

حمام دخمل طلا

آنیسا خانوم اصلاً از حمام کردن خوشش نمی اومد و کلی گریه میکرد. اما از وقتی خاله بهاره میبرتش حمام، عاشق آب بازی و حمام شده؛ چنان شادی میکنه و دست و پا میزنه که ...                   الهی فدای اون چشمای درشتت بشم عزیز دلم   ...
10 خرداد 1392

اولین نوروزِ خانومی...

خانوم خانوما... نوروز امسال با خانواده بابایی( عموحسن و عمه معصومه و پسر عموها و دختر عموها و پسر عمه های بابایی) رفتیم سمت گیلان. بندر انزلی خونه گرفتیم و 8 روزی اونجا بودیم و خیلی خوش گذشت. شما دختر گلمون هم بر خلاف انتظارم خیلی اذیتمون نکردی. اینم چند تا از عکس های گل دخترم. .    آنیسا خانوم در حال قایم موشک بازی با بابایی    نوشتن اسم آنیسا جونی با صدف توسط مامانی و بابایی    می دونستید این دریاست...  بدون شرح...   ...
27 فروردين 1392

آغاز ششمین ماه زندگی

سلام خانوم خانوما...  چند وقتی بود که من و مامانی یه کم تنبلی کردیم و برای نوشتن مطالب جدید اصلاً به وبلاگت سر نزدیم. کوتاهی ما رو بزار به پای مشغله ی زیاد عزیز دلم. سعی می کنیم که از این به بعد بیشتر بیاییم و عکسها و مطالب جدید رو به موقع توی وبلاگت قرار بدیم خاله ریزه...  10 روز بیشتر به پایان سال 1391 باقی نمونده. اولین عید نوروز با حس پدر و مادر بودن. حسی عجیب و بعضی مواقع هنوز هم باورنکردنی . اولین عید نوروز آنیسای عزیز. ایشالله 120 تا عید نوروز دیگه رو هم ببینی دخترک نازنینمون. به احتمال زیاد برای عید دسته جمعی میریم مسافرت به سمت شمال. به امید خدا اونجا هم عکسهای خوشگل ازت می گیریم و اینجا میزاریم.   ...
21 اسفند 1391

صد روز عشق

دختر که باشی،  نفس بابایی  لوس بابایی  عزیز دردونه ی بابایی یکی یه دونه ی بابایی جیگر گوشه ی بابایی نور چشم بابایی  ..... خلاصه، یک کلام: دختر نفس باباست...     خوشگل خانوم، صدمین روز زندگیت مبارک...             ...
28 دی 1391