آنیساآنیسا، تا این لحظه: 14 سال و 9 روز سن داره

الفبای عشقمان، آنیسا...

آغاز سومین ماه زندگی

    سلام  امروز آنیسا خانوم ما به سلامتی 2 ماهه شد و قدم توی سومین ماه زندگیش گذاشت . امروز صبح به اتفاق مامانیش بردیمش برای واکسن 2 ماهگی. قبل از واکسن قد و وزنش رو اندازه گرفتیم که وزنش 5 کیلو 600 گرم و قدش 59 سانتیمتر بود. (شکر خدا، خوشگل خانوم ما خوب قد و وزن گرفته ). موقع واکسن زدن فقط من بالای سرش بودم و خانم پرستار. مامانیش دلش نمیاد اینطور صحنه ها رو ببینه ، واسه همین دور وایساده بود. بعد از خوراندن قطره فلج اطفال، دو تا واکسن هم براش زدن که طفلی حسابی جیغ زد و گریه کرد. برای اولین بار هم از گوشه ی چشم راستش یه قطره اشک سرازیر شد. جیگرم براش کباب شد. طفلکم خیلی بی تابی می کرد و درد می کشید. بعد از واک...
18 آذر 1391

جشنی برای استقبال از آنیسای عزیز

  سلام با نزدیک شدن به زمان تولد دختر عزیزمون، و بعد از تهیه و خرید تخت و کمد و بقیه وسایل و لباسهای جورواجور برای خانوم خانوما، تصمیم گرفتیم که یه جشن کوچولو هم تدارک ببینیم و چند نفر از اقوام و دوستان نزدیک رو دعوت کنیم.  میوه و شیرینی گرفتیم، ژله درست کردیم. مامانی هم برای عصرانه کشک و بادمجان و سالاد ماکارونی درست کرد. این کارت خوشگل رو هم برای دعوت مهمونا طراحی و چاپ کردیم  از تدارکات مراسم و اتاق قشنگت هم عکس گرفتیم تا بعداً که بزرگ شدی همه رو بهت نشون بدیم. امیدواریم که 120 ساله بشی جیگر مامان و بابا...           ...
8 مهر 1391

آ مثل آنیسا...

سلام من آنیسا هستم. دخمل خوشمل بابایی و مامانی . این اولین پست وبلاگمه که من به بابایی دارم میگم و اون داره مینویسه ! بعد از این دیگه مامانی و بابایی در مورد من مینویسن تا وقتی که خودم بزرگ بشم و خوندن نوشتن یاد بگیرم و خودم بتونم توی وبلاگم مطلب بنویسم. ماجرا از اونجا شروع شد که مامانی و بابایی خیلی دوست داشتن که خدا بهشون بچه بده و همش با خدا قشنگشون راز و نیاز می کردن و ازش می خواستن که یه دختر سالم و خوب و عسل بهشون بده . تا اینکه بهمن ماه پارسال (1390) بود که مامانی احساس می کرد که انگار یه کوچولو وزنش زیاد شده. تست حاملگی رو که بابایی خریده بود امتحان کردن و دیدن که نتیجه مثبته. در نتیجه قرار شد که مامانی بره آزمایشگ...
7 ارديبهشت 1391