آ مثل آنیسا...
سلام
من آنیسا هستم. دخمل خوشمل بابایی و مامانی
. این اولین پست وبلاگمه که من به بابایی دارم میگم و اون داره مینویسه ! بعد از این دیگه مامانی و بابایی در مورد من مینویسن تا وقتی که خودم بزرگ بشم و خوندن نوشتن یاد بگیرم و خودم بتونم توی وبلاگم مطلب بنویسم.
ماجرا از اونجا شروع شد که مامانی و بابایی خیلی دوست داشتن که خدا بهشون بچه بده و همش با خدا قشنگشون راز و نیاز می کردن و ازش می خواستن که یه دختر سالم و خوب و عسل بهشون بده
. تا اینکه بهمن ماه پارسال (1390) بود که مامانی احساس می کرد که انگار یه کوچولو وزنش زیاد شده. تست حاملگی رو که بابایی خریده بود امتحان کردن و دیدن که نتیجه مثبته. در نتیجه قرار شد که مامانی بره آزمایشگاه و آزمایش خون بده تا مطمئن بشن. روز 27 بهمن 1391 بود که رفتن آزمایشگاه و جواب آزمایش رو ساعت 12/5 تلفنی گفتن که مثبت بوده. مامانی و بابایی خیلی خوشحال شدن و توی پوست خودشون جا نمیشدن... مامانی که حسابی اشک میریخت و گریه می کرد. بابایی هم یه بغضی ته گلوش بود و همش خدا رو شکر می کرد. هیچ کدومشون هم باورشون نمیشد که دارن بابایی و مامانی میشن... منم باورم نمیشد که دارم میشم دخملشون. البته اونا هنوز نمیدونستن که من دخملم یا پسل...
اولین بار که مامانی رفت سونوگرافی 20 اسفند 1390 بود. اونجا بود که معلوم شد سن من 7 هفته و 5 روزه. اندازه ی من هم 24 میلی متر بوده...
بار دوم که مامانی رفت سونوگرافی 29 فروردین 1391 بود. 13 هفته و 6 روز و 113 گرم وزن. اون روز دکتر به مامانی گفت که من دخمل هستم. مامانی هم به بابایی زنگ زد و گفت. هر دوتاشون خیلی خوشحال شدن. هر دو تاشون با تمام وجود و از ته دل دوست داشتن که من دخمل باشم و حالا دیگه به آرزوشون رسیده بودن. من خودم هم خیلی دوست داشتم که دخمل باشم تا دل بابایی و مامانی رو شاد کنم
. آخه اونا خیلی منو دوست دارن و با تمام وجودشون منتظر به دنیا اومدن من هستن.
دیگه تا اینجا بسه. من خوابم میاد و باید برم لالا کنم
. از این به بعد بقیه ی اتفاقات رو بابایی و مامانی مینویسن تا من خودم بعداً بیام و همه رو بخونم. مواظب خودتون باشین. مواظب من هم باشین. خدانگهدار 


آ مثل آنیسا...
