هوا را از من بگیر، خنده ات را نه...
کسی چه می داند، که چه حسی دارد پدر بودن...
آنگاه که فرزندت، جگرگوشه ات، دخترکت... برایت نمی خندد، خانه ات سوت و کور است، صدایش، صدای خنده هایش، نیست، نمی شنوی، شور و غوغایی نیست، گرمایی نیست، زندگی لذتی ندارد... طفلکت سرما خورده، سرفه های سهمگینش، صدای خس خس سینه اش، می خراشد قلبت را، ویران می کند روحت را. در نگاه های ملتمسانه اش که سلامتی اش را می جوید، خنده اش را می خواهد و آرامشش را دنبال می کند در آغوشت... و تو کاری نمی توانی بکنی جز صبر، انتظار، دعا برای سلامتی اش، درون خودت فرو می ریزی و عاجزانه از خدایت می خواهی خنده اش را... خدایی که سپاسش می گویی هر روز و هر روز، بارها و بارها، برای آفرینش لبخند کودکی معصوم در وجودت، در کاشانه ات، هم او که شده چشم و چراغ خانه ات...
کسی چه می داند، که چه حسی دارد مرد بودن...
آنگاه که تا نیمه های شب، به پلکهای فرو بسته ی دخترت و همسرت می نگری، این زیبایان خفته. همسرت، عشقت، ستونهای خانه ات، در کنار آنیسای زندگی ات... احساس قدرت می کنی، خانواده ات را در کنار خویش می بینی، دوستشان داری، دوری شان را تاب نداری، جبر روزگار گاهی خسته ات می کند، زمانه ی بدی ست، اما نگاهشان حتی از پشت آن پلکها انرژی بخش است، نوید آرامش می دهد، زندگی را جاری می کند، روحت را جلا می بخشد. خستگی را فراموش می کنی و آرام آرام در کنارشان به خواب می روی...
کسی چه می فهمد، کسی چه می داند اینها را، کدامین احساس تو را درک می کنند. در خود فرو می بری و سرشار می شوی، آزمون زندگی را پس می دهی، تمام نیرویت را به کار می گیری، توانت را به رخ زندگی می کشی، بی آنکه کسی اینها را بداند، بی هیچ منتی، با سختیها مبارزه می کنی، برای آرامشت، برای آرامش همانها که دوستشان داری...
***
آنیسا خانوم، مامانی و بابایی دلشون لک زده برای از ته دل خندیدنت، برای بی وقفه بوسیدنت. 2 روزه که سرما خوردی، برای ما 2 سال شد. دیگه کافیه، از فردا صبح دیگه حق نداری بی حال و بیمار باشی، تو حق نداری با مریض شدنت چراغ خونمون رو کم سو کنی. شور و شوق زندگی رو برگردون دختر، چه کردی تو با ما...



هوا را از من بگیر، خنده ات را نه...
