آنیساآنیسا، تا این لحظه: 14 سال و 8 روز سن داره

الفبای عشقمان، آنیسا...

اولین نوروزِ خانومی...

خانوم خانوما... نوروز امسال با خانواده بابایی( عموحسن و عمه معصومه و پسر عموها و دختر عموها و پسر عمه های بابایی) رفتیم سمت گیلان. بندر انزلی خونه گرفتیم و 8 روزی اونجا بودیم و خیلی خوش گذشت. شما دختر گلمون هم بر خلاف انتظارم خیلی اذیتمون نکردی. اینم چند تا از عکس های گل دخترم. .    آنیسا خانوم در حال قایم موشک بازی با بابایی    نوشتن اسم آنیسا جونی با صدف توسط مامانی و بابایی    می دونستید این دریاست...  بدون شرح...   ...
27 فروردين 1392

آغاز ششمین ماه زندگی

سلام خانوم خانوما...  چند وقتی بود که من و مامانی یه کم تنبلی کردیم و برای نوشتن مطالب جدید اصلاً به وبلاگت سر نزدیم. کوتاهی ما رو بزار به پای مشغله ی زیاد عزیز دلم. سعی می کنیم که از این به بعد بیشتر بیاییم و عکسها و مطالب جدید رو به موقع توی وبلاگت قرار بدیم خاله ریزه...  10 روز بیشتر به پایان سال 1391 باقی نمونده. اولین عید نوروز با حس پدر و مادر بودن. حسی عجیب و بعضی مواقع هنوز هم باورنکردنی . اولین عید نوروز آنیسای عزیز. ایشالله 120 تا عید نوروز دیگه رو هم ببینی دخترک نازنینمون. به احتمال زیاد برای عید دسته جمعی میریم مسافرت به سمت شمال. به امید خدا اونجا هم عکسهای خوشگل ازت می گیریم و اینجا میزاریم.   ...
21 اسفند 1391

صد روز عشق

دختر که باشی،  نفس بابایی  لوس بابایی  عزیز دردونه ی بابایی یکی یه دونه ی بابایی جیگر گوشه ی بابایی نور چشم بابایی  ..... خلاصه، یک کلام: دختر نفس باباست...     خوشگل خانوم، صدمین روز زندگیت مبارک...             ...
28 دی 1391

یک ناهار داغ در ارتفاعات الوند

  سلام   دیروز ظهر (پنجشنبه) 3 نفری رفتیم بیرون. یه سر رفتیم جاده ی پیست اسکی و تاریک دره. دلمون خیلی برای برف تنگ شده بود. با اینکه به نیمه ی دی ماه رسیدیم، ولی تا الان توی شهر اصلاً برف نیومده و فقط کوهها سفید پوش شدن. این واقعاً برای ما همدانیها افت داره که تا الان برف نداشتیم...  مامانی واسه نهار لوبیا گرم با قلمه ی گوسفند گذاشته بود . توی سرمای هوا اینقد این غذای خیلی خوشمزه بهمون چسبید و مزه داد که نگو . آنیسا خانومی هم که توی اون سرما واسه خودش توی ماشین لالا کرده بود. با وجود سردی هوا، آفتاب دلنشین از لابه لای ابرها گرمی خاصی رو به تنمون هدیه می کرد.  از اونجا هم یه سر رفتیم مرکز خرید گنجنام...
15 دی 1391

درد دل

  عزیز دلم امروز دلم گرفته و میخوام باهات حرف بزنم تا کمی سبک بشم. چند روزه که بی حوصله شدم و یه بغض غریبی اذیتم میکنه.  راستشو بخوای یه کوچولو شرایط زندگیمون تغییر کرده و تنها چیزی که تو این موقعیت آروممون میکنه نگاه ها، خنده ها و شیطنت های شیرین توئه؛ وقتی میخندی تمام خستگی ها و ناراحتی ها از دلمون میره بیرون. بابایی اون روز یه جمله جالبی گفت. میگفت: دختر، وجودش پر از خیر و برکته؛ آنیسا هم تو کوله بارش توشه ای برای ما آورده که شاید دوست نداره الان؛ ولی دیر یا زود بازش میکنه و به زندگیمون رنگ و بوی دیگه ای میده. زندگییم فقط این رو بدون که ما یه تار موی تو رو با تمام این دنیا (چه مادی وچه معنوی) عوض نمی کنی...
30 آذر 1391

آغاز سومین ماه زندگی

    سلام  امروز آنیسا خانوم ما به سلامتی 2 ماهه شد و قدم توی سومین ماه زندگیش گذاشت . امروز صبح به اتفاق مامانیش بردیمش برای واکسن 2 ماهگی. قبل از واکسن قد و وزنش رو اندازه گرفتیم که وزنش 5 کیلو 600 گرم و قدش 59 سانتیمتر بود. (شکر خدا، خوشگل خانوم ما خوب قد و وزن گرفته ). موقع واکسن زدن فقط من بالای سرش بودم و خانم پرستار. مامانیش دلش نمیاد اینطور صحنه ها رو ببینه ، واسه همین دور وایساده بود. بعد از خوراندن قطره فلج اطفال، دو تا واکسن هم براش زدن که طفلی حسابی جیغ زد و گریه کرد. برای اولین بار هم از گوشه ی چشم راستش یه قطره اشک سرازیر شد. جیگرم براش کباب شد. طفلکم خیلی بی تابی می کرد و درد می کشید. بعد از واک...
18 آذر 1391