آنیساآنیسا، تا این لحظه: 14 سال و 7 روز سن داره

الفبای عشقمان، آنیسا...

یک ناهار داغ در ارتفاعات الوند

  سلام   دیروز ظهر (پنجشنبه) 3 نفری رفتیم بیرون. یه سر رفتیم جاده ی پیست اسکی و تاریک دره. دلمون خیلی برای برف تنگ شده بود. با اینکه به نیمه ی دی ماه رسیدیم، ولی تا الان توی شهر اصلاً برف نیومده و فقط کوهها سفید پوش شدن. این واقعاً برای ما همدانیها افت داره که تا الان برف نداشتیم...  مامانی واسه نهار لوبیا گرم با قلمه ی گوسفند گذاشته بود . توی سرمای هوا اینقد این غذای خیلی خوشمزه بهمون چسبید و مزه داد که نگو . آنیسا خانومی هم که توی اون سرما واسه خودش توی ماشین لالا کرده بود. با وجود سردی هوا، آفتاب دلنشین از لابه لای ابرها گرمی خاصی رو به تنمون هدیه می کرد.  از اونجا هم یه سر رفتیم مرکز خرید گنجنام...
15 دی 1391

درد دل

  عزیز دلم امروز دلم گرفته و میخوام باهات حرف بزنم تا کمی سبک بشم. چند روزه که بی حوصله شدم و یه بغض غریبی اذیتم میکنه.  راستشو بخوای یه کوچولو شرایط زندگیمون تغییر کرده و تنها چیزی که تو این موقعیت آروممون میکنه نگاه ها، خنده ها و شیطنت های شیرین توئه؛ وقتی میخندی تمام خستگی ها و ناراحتی ها از دلمون میره بیرون. بابایی اون روز یه جمله جالبی گفت. میگفت: دختر، وجودش پر از خیر و برکته؛ آنیسا هم تو کوله بارش توشه ای برای ما آورده که شاید دوست نداره الان؛ ولی دیر یا زود بازش میکنه و به زندگیمون رنگ و بوی دیگه ای میده. زندگییم فقط این رو بدون که ما یه تار موی تو رو با تمام این دنیا (چه مادی وچه معنوی) عوض نمی کنی...
30 آذر 1391

آغاز سومین ماه زندگی

    سلام  امروز آنیسا خانوم ما به سلامتی 2 ماهه شد و قدم توی سومین ماه زندگیش گذاشت . امروز صبح به اتفاق مامانیش بردیمش برای واکسن 2 ماهگی. قبل از واکسن قد و وزنش رو اندازه گرفتیم که وزنش 5 کیلو 600 گرم و قدش 59 سانتیمتر بود. (شکر خدا، خوشگل خانوم ما خوب قد و وزن گرفته ). موقع واکسن زدن فقط من بالای سرش بودم و خانم پرستار. مامانیش دلش نمیاد اینطور صحنه ها رو ببینه ، واسه همین دور وایساده بود. بعد از خوراندن قطره فلج اطفال، دو تا واکسن هم براش زدن که طفلی حسابی جیغ زد و گریه کرد. برای اولین بار هم از گوشه ی چشم راستش یه قطره اشک سرازیر شد. جیگرم براش کباب شد. طفلکم خیلی بی تابی می کرد و درد می کشید. بعد از واک...
18 آذر 1391

جشنی برای استقبال از آنیسای عزیز

  سلام با نزدیک شدن به زمان تولد دختر عزیزمون، و بعد از تهیه و خرید تخت و کمد و بقیه وسایل و لباسهای جورواجور برای خانوم خانوما، تصمیم گرفتیم که یه جشن کوچولو هم تدارک ببینیم و چند نفر از اقوام و دوستان نزدیک رو دعوت کنیم.  میوه و شیرینی گرفتیم، ژله درست کردیم. مامانی هم برای عصرانه کشک و بادمجان و سالاد ماکارونی درست کرد. این کارت خوشگل رو هم برای دعوت مهمونا طراحی و چاپ کردیم  از تدارکات مراسم و اتاق قشنگت هم عکس گرفتیم تا بعداً که بزرگ شدی همه رو بهت نشون بدیم. امیدواریم که 120 ساله بشی جیگر مامان و بابا...           ...
8 مهر 1391

آ مثل آنیسا...

سلام من آنیسا هستم. دخمل خوشمل بابایی و مامانی . این اولین پست وبلاگمه که من به بابایی دارم میگم و اون داره مینویسه ! بعد از این دیگه مامانی و بابایی در مورد من مینویسن تا وقتی که خودم بزرگ بشم و خوندن نوشتن یاد بگیرم و خودم بتونم توی وبلاگم مطلب بنویسم. ماجرا از اونجا شروع شد که مامانی و بابایی خیلی دوست داشتن که خدا بهشون بچه بده و همش با خدا قشنگشون راز و نیاز می کردن و ازش می خواستن که یه دختر سالم و خوب و عسل بهشون بده . تا اینکه بهمن ماه پارسال (1390) بود که مامانی احساس می کرد که انگار یه کوچولو وزنش زیاد شده. تست حاملگی رو که بابایی خریده بود امتحان کردن و دیدن که نتیجه مثبته. در نتیجه قرار شد که مامانی بره آزمایشگ...
7 ارديبهشت 1391