درد دل
عزیز دلم امروز دلم گرفته و میخوام باهات حرف بزنم تا کمی سبک بشم. چند روزه که بی حوصله شدم و یه بغض غریبی اذیتم میکنه. 
راستشو بخوای یه کوچولو شرایط زندگیمون تغییر کرده و تنها چیزی که تو این موقعیت آروممون میکنه نگاه ها، خنده ها و شیطنت های شیرین توئه؛ وقتی میخندی تمام خستگی ها و ناراحتی ها از دلمون میره بیرون.
بابایی اون روز یه جمله جالبی گفت.
میگفت: دختر، وجودش پر از خیر و برکته؛ آنیسا هم تو کوله بارش توشه ای برای ما آورده که شاید دوست نداره الان؛ ولی دیر یا زود بازش میکنه و به زندگیمون رنگ و بوی دیگه ای میده. 
زندگییم فقط این رو بدون که ما یه تار موی تو رو با تمام این دنیا (چه مادی وچه معنوی) عوض نمی کنیم. بخاطر همینم اسمت رو گذاشتیم آنیسا دیگه، چون تو عشق مامان و بابایی.
نفس مامان... 
روزی هزار بار خدا رو شکر می کنم که سکوت تنهاییم رو با صدای گریه و خنده تو پر کرد.
آخ آنیسا، اگه بدونی چقدر دوستت داریم.عاشقتتتتتتتتتتتتتتم دخمل گلم. 






درد دل
